ستارخان چگونه آدمی بود
قسمتهایی از کتاب مشروطیت ایران نوشته
دکتر محمود ستایش
فصل اول / خاطرات سید حسن تقی زاده
ستارخان چگونه آدمی بود
بارها از من سئوال شده که چطور شد شما با ستارخان همراهی و همکاری کردید؟
البته هر کسی در دنیا به جز معصومین ممکن
است جنبه های ضعف و نقص داشته باشد و او هم از بعضی ضعف های بشری خالی نبود ، لکن
بعضی ها غالباً فراموش می کنند که خداوند برای حسنات و گناهان ترازو قرار داده و
حتی حسنات را در حکم جبران کننده گناه شمرده است ولی بعضی ها یک گناه یا نقیصه را
محو کننده هزار حسنه قرار داده و به ناحق زبان به طعن می گشایند.بعضی استنادات اگر
صحیح هم باشد،جلو کشیدن و تکرار آن خارج از انصاف و عدالت است و روا نیست ، علاوه
بر آن من شاهد بعضی از آن استنادات که به ستارخان داده شده نبوده ام و بلکه بسیار بعید و
حتی خلاف واقع می دانم. در یک مورد گفته شد که در اتاق ستارخان یازده پیانوی دزدیده شده وجود داشت، من
خود در اتاق پذیرایی او بودم و چنان چیزی ندیدم و اصلاً شایسته نمی دانم با شرافت
شخصی که مایه افتخار ایران است، بازی شود.
اخراج و خلع محمدعلی شاه
فردای روز تحصن دوم محمدعلی شاه در محل
ییلاقی روس در زرگنده که بالای محل اقامت او دو بیرق روس و انگلیس افراشته شد،
مجلس عالی مرکب از علمای بزرگ، اعیان، رجال، بزرگان مملکت، تجّار و آن چه از وکلای
دوره اول مجلس شورای ملی که دسترسی به آنها داشتند، تشکیل شد و رسماً محمدعلی شاه
را از سلطنت خلع و پسرش احمد را به جای وی به سلطنت برگزیدند، و هیاتی تعیین کردند
که پیش محمدعلی شاه رفته و این موضوع را رسماً به او ابلاغ کنند.
این هیئت پس از آن به سفارت روس در زرگنده
رفته لکن محمدعلی شاه به عنوان این که همان وقت که تحصن اختیار کرده استعفا کرده
دیگر اعلام خلع لازم نیست، از این رو هیئت را نپذیرفت.مطلب توسط نمایندگان روس و
انگلیس به او پیغام و مذاکره شد، بالاخره تن به قبول هیئت داد.
وی در ابتدا به جدا شدن احمد از خودش رضا
نمی دادو این به جهت علاقه مفرط او به پسرش بود.
پیشنهاد کرد او را به خارج برده و هر وقت
بالغ شد، وی را برای سلطنت برگردانند یا آن که اگر این کار میسر نیست، پسر دیگرش
محمدحسین میرزا را به سلطنت بنشانند.به نظر هیئت که برای خلع و اخراج رفته بود،
این معنی نداشت پادشاهی را در خارجه تربیت کند، لکن بلافاصله محمدعلی شاه پشیمان
شد و به هیئت گفت حاضر است احمد میرزا را بدهد. جدا شدن پسر از مادر و پدر بسیار
سخت بود و صحنه ناراحت کننده ای به وجود آورده بود.خود محمدعلی شاه هم از این بابت
بسیار ناراحت و افسرده بود و احمدشاه حتی بعد از آن که به شهر آمد و جلوس کرد،
آرام نداشت و می خواست فرار کند. به قراری که شنیدم، یک روز سوار الاغی شده راه
افتاد که پیش پدر مادرش برود، مراقبین او مطلع شده و او را برگردانده بودند و بعد
هم محرمانه کاغذ به پدرش می فرستاد و پدرش نیز از سفارت به وسایل مختلف جواب وی را
میداد.من یک نامه از محمدعلی شاه دیدم که گرفته بودند و آوردند و شروع می شد به
عبارت «قربان روی تو احمد» و متضمن آن بود که تسلیت می داد و نوشته بود «تو جواب
کاغذت را می خواهی در صورتیکه آن کاغذ به من نرسیده است.»
همانطور که گفتیم، برای اخراج محمدعلی شاه
هیئتی تعیین شد که منهم جزء آنها بودم.روزی که ترتیب اخراج وی را می دادیم، دارای
قیافه ای تکیده و شکسته بود.همسر او نیز مرتب گریه می کرد و از دوری احمد ناراحت
بود.با آن که در مورد اخراج محمدعلی شاه خبری منتشر نشده بود ولی عده ای زیاد در
مقابل سفارت در زرگنده آمده بودند و بعضی هم با خود اسلحه داشتند و می خواستند
انتقام خود را از آن مرد بگیرند. هیئت متوجه شد و از شهر درخواست کرد که عده ای
قزاق بفرستند. قزاق ها آمدند و در دو طرف مستقر شدند. قیافه جمعیت بی نهایت غضبناک
و عصبانی بود. هیئت انتظار داشت که واقعه ای روی بدهد. از این رو من جلو جمعیت
رفته و آنها را به آرامش دعوت کردم، ولی جمعیت همچنان عصبانی بود.آن تصمیم گرفته
شد، شاه مخلوع را از در پنهانی سفارت خارج کنیم. شاه مخلوع وقتی مرا دید با قیافه
بغض گرفته جلو آمد و به ترکی شروع به احوال پرسی کرد.
گریه به شاه امان نمی داد، من به او گفتم
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی، بغض شاه ترکید، گفت خدا ذلیل کند شاپشال و
امیربهادر جنگ را، آنها مرا اغفال کردند تا روبروی ملتم بایستم.گفتم عذر بدتر از
گناه، به او گفتم:«به هر حال الان چاره ای نیست و خود کرده را تدبیر نیست و باید
هرچه زودتر خاک ایران را ترک کنی. تا چه وقت می خواهی به این زندگی ذلت بار ادامه
بدهی و زیر بیرق خارجی بمانی.»شاه در این موقع با صدای بلند می گریست به طوری که
همه هیئت و سفرای روس و انگلیس از این حالت روحی شاه متاثر شدند.محمدعلی شاه دیگر
آن شاهی نبود که روبروی ملت خود ایستاده بود، مثل بچه مطیعی شده بود که پناهگاهی
می جست، چون شایع بود که محمدعلی شاه قصد خروج مقداری از جواهرات سلطنتی را دارد. ستارخان به ترکی و با فریاد گفت:«جیب ها و اثاثه
اش را بگردید.» من نزد ستارخان رفته و باز به ترکی به او گفتم رعایت این مردک
بیچاره را بکنید، این در وضع روحی بدی است.
ستارخان گفت:« من بیلمیرم» یعنی من نمی دانم. من
پیشنهاد کردم برای آن که بهانه ای به دست کسی داده نشود، اثاثیه شاه و حتی جیب
هایش را به شکل زننده ای بازرسی کردند.
چند قطعه جواهر پیدا کردند که بلافاصله صورت مجلس شد و اعضاء هیئت زیر آنرا امضا
کردند. ستارخان پا را از این فراتر گذاشت و گفت اثاثیه ملکه جهان خانمش را هم بگردید.من
گفتم:«این کار زننده است». ستارخان چند زن را از بین کسانی که بیرون سفارت
منتظر خروج محمدعلی شاه بودند، صدا کرد و به شکلی موهن گفت اثاثیه خانم و خدمه را
هم بگردید.زن ها حتی سینه بند خانم را گشتند و در آنجا چند قطعه الماس یافتند.شاه
خواست مانع شود، ستارخان به ترکی گفت: « هر چه جنایت کردی بس نبود، حالا می خواهی دارایی
های رعیت را به تاراج ببری». فحش رکیکی هم
نثار شاه کرد. من هرچه خواستم ستارخان را دعوت به آرامش کنم میسر نمی شد، و او
مرتب مانند شیر می غرّید و اسلحه اش را تکان می داد.من به زور او را به اتاق دیگری
بردم و آرامش ساختم، محمدعلی شاه رو به من کرد و گفت:«می توانم خواهش آخری را
بکنم.» گفتم:«عیبی ندارد.» گفت:«احمد را بیاورید برای آخرین بار ببینمش.»و....
¤ نوشته شده در ساعت 21:42 توسط سامي سردارملی
يكشنبه، 6 آبان، 1386
مستبد یا اجنبی؟
سال1290شمسی، اوج ده سالی بود که آذربایجان در جنگ و کشتار و نا امنی
گذراند و در تمام این سالها ،امپراتوری تزار در کمین استقلال این بخش از ایران بود
و در بخشی از این ده سال امپراتوری بریتانیا که در آن زمان همسایه جنوبی نام این
دوران وطن دوستان اختلافات خود در مورد نحوه اداره کشور را به کنار نهاده مستبد و
مشروطه خواه همراه با روحانی و نظامی، مردم عادی شهری و روستایی در برابر بیگانه
یی که استقلال کشور را تهدید می کرد، دست در دست هم نهادند. محمدعلی میرزا و عین
الدوله ،با همه بدکاری و استبداد خواهی، وقتی ارتش تزار از مرز گذشت و به دروازه
تبریز رسید، از جنگ با مجاهدین مشروطه خواه دست شستند.
می گویند: ستارخان
سردارملی،وقتی پا و دل شکسته در تهران منزوی بود به شنیدن فریاد استمداد تبریزیان
به دیدار دشمن بزرگ آزادی، عین الدوله رفت و حاضر شد اگر او به عنوان والی به
آذربایجان برود، در رکابش حرکت کند. این برای ستارخان سخت بود، اما سخت تر از آن
نبود که بیگانه را در خانه ببیند. دیگر دشمن بد نام و بزرگ آزادی ، صمدخان مراغه
ای بود که شهر به شهر و ده به ده آذربایجان را تاخته و چپاول کرده بود و دستش به
خون صدها آزاده آلوده بود، اما در هنگام زمستان 1290 ثقه الاسلام حاضر شد با او هم
مصالحه کند. دست به دامانش آویخت که "تورا هم به حکومت می پذیریم اما حکم از
تهران بگیر" این بیان ثقه الاسلام ، یک ماه پیش از آنکه بیگانه مسلط به دارش
بیاویزد، نشان از دیانت و ملت خواهی او دارد.
در یادداشتهای عزیزخان یار ستارخان، صفحه 24 نوشته شده:سلطان عبدالمجید
میرزا عین الدوله ، اولین شاهزاده قاجار که در دوران سلطنت این خاندان، به صدارت
رسید همان صدراعظمی است که جنبش مشروطه علیه وی و در دوران صدارت وی اتفاق افتاد
تا عمق جان طرفدار حکومت استبدادی بود. نخستین جنبش مردم ایران در دوران مظفرالدین
شاه در دوران صدارت او با تقاضای عزل او رخ داد. عین الدوله در تمام دوران ولیعهدی مظفرالدین شاه در تبریز
زیسته ، در آذربایجان املاک و دارایی هایی داشت بعد از سقوط دولتش به تماشای
حوادثی نشست که بعد از امضای فرمان مشروطیت و مرگ مظفرالدین شاه رخ داد. بعد از آن
که محمدعلی شاه مجلس را به توپ بست و استبداد صغیر آغاز شد، بار دیگر نوبت خدمت به
عین الدوله رسید.شاه او را با لشکری گران به جانب آذربایجان فرستاد تا فریاد آزادی
خواهی آذربایجانیان را خفه کند. عین الدوله در یک سالی اردو در کنار تبریز زده بود
و تبریز را در محاصره داشت، بر مردم آن سامان چه ها گذشت، ستارخان و باقرخان و
دیگر مجاهدین آزادی در داخل تبریز بودند و شب و روز زیر فشار لشگر قدرتمند و
توپخانه عین الدوله ، تا سرانجام با عقب نشینی محمدعلی شاه و بعد فتح تهران و
استعفای شاه از سلطنت ماجرا تمام شد.
حالا دو سال از آن روزها می گذشت. کشور به هم ریخته بود و دوباره محمدعلی
شاه مخلوع قصد بازگشت داشت و سربازان تزار در آذربایجان بیداد می کردند. در این
حال مردم به ستوه آمده که می دیدند امان الله میرزا در میان آتش مانده، از تهران
می خواستند تا برایشان والی قدرتمندی بفرستد تا بتواند منطقه را آرام کند و بهانه
را از دست روسها بگیرد. دولت دست به دامن عین الدوله زد. عین الدوله عنوان
فرمانفرمای کل آذربایجان گرفت، ولی در تهران مانده و در انتظار آن بود تا نتیجه
ترکتازی محمدعلی میرزا و بازی روس و انگلیس معلوم شود.ماه رمضان دیگری رسیده،
ستارخان به یاد آن روزها ست که در سنگر افطار می کردند. در این حال است که او به
راه افتاده تا از عین الدوله تقاضا کند که به آذربایجان برود.
بابا عزیز در دفترچه ای که پسرش از خاطرات او جمع آوری کرده می نویسد:
«... اسباب افطار سردار را برده بودم که دیدم سردار عصا بدست در حیاط
خانه ایستاده و منتظر است.سلام کردم گفت بابا عزیز، نان و ماست را بگذار در اتاق تا
راه بافتیم، نمی دانستم قصد کجا دارد، رفتیم درشکه یی اجاره کردیم. سردار با زحمتی
رفت بالای درشکه و من پهلویش نشستم گفت: برو به خانه عین الدوله. خانه سردار در
جنت گلشن بود تا به محله عین الدوله برسیم هیچ چیز نگفت و فقط بیرون را نگاه می
کرد. وقتی رسیدیم، جلوی پارک عین الدوله شلوغ بود. لنگ لنگان آمد تا بیرونی عین
الدوله. من رفتم به نوکر شاه زاده خبر دادم سردار آمده است. آمدند ما را با احترام
بردند. عین الدوله دشمن آزادی بود. دو رمضان قبل از آن تبریز را بمباردمان می کرد.
باور نمی کرد سردار به دیدن او آمده است. یک وقت دیدم عین الدوله با آن سبیل های
کلفت از بناگوش در رفته ظاهر شد و دستهایش را باز کرد، سردار با وقار با او دید و
بوس کرد. عین الدوله هم روزه بود، گفت باید افطار بمانید. سردار گفت درد دارم و با
این حالم تا تقاضای ملت آذربایجان را در میان بگذارم. تبریز چشم به راه شماست،
روسها دارند وارد می شوند. عین الدوله به شوخی گفت: «آن وقت ها، راهمان ندادید».
ستارخان هیچ پاسخی نداد. صورت نامه انجمن تبریز را به او داد و گفت حالا شاهزاده
میهمان ما هستند. اگر دولت صلاح بداند خودم با شما می آیم تبریز. من مات و مبهوت
بودم و نزدیک بود بزنم زیر گریه. عین الدوله هم متاثر شد وقتی سردار گفت دیگر عمری
برایم نمانده و آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی به امیر خیز و دوه چی و ششگلان
{از محلات تبریز} وارد شود. نیم ساعتی حرف زدند و هرچه شاهزاده اصرار کرد سردار
برای افطار نماند و برگشتیم.در راه از سردار پرسیدم همین عین الدوله بود که بر
سرمان توپ می انداخت و جوان هایمان را می کشت. سردار گفت او مستبد است ولی اجنبی
پرست نیست.حالا فرمانفرمای آذربایجان شده انجمن اصرار دارد که برود و نگذارد روسها
آذربایجان را از وطن جدا کند.آمدم که خودم اصرار کنم. و در همان جا در درشکه بود
که گفت: من سگ این ملّتم آرزو دارم بمیرم و نبینم که اجنبی تبریز را گرفته ....
اما روزگار نگذاشت عین الدوله به آذربایجان برود. روسها از قبل صمد خان
شجاع الدوله را حاکم تعیین کرده بودند.
¤ نوشته شده در ساعت 22:46 توسط سامي سردارملی
يكشنبه، 17 تير، 1386
¤ نوشته شده در ساعت 15:51 توسط سامي سردارملی
يكشنبه، 17 تير، 1386
¤ نوشته شده در ساعت 15:25 توسط سامي سردارملی
يكشنبه، 17 تير، 1386
رنج نامه ستارخان سردارملّی
مطلب و عکس
زیر در روزنامه ایران شماره 625-تاریخ 17 فروردین 1375 منتشر شده بود:
اگر ساکت بنشینیم،
بی غیرتی است
سالدات ها و صمد خان بعد از عاشورا تبریز هر چه توانستند
با جان و مال مجاهدان و دلاوران آذربایجانی کردند، هر روز چوبه داری برپا کردند و
خانه هیچ آزادیخواهی غارت نشده نماند، چنان که خانه باقرخان را منفجر کردند و داراییها
همه خاندان ستارخان را غارت کردند،این دو در تهران بودند و به سوختن و ویرانی
سرزمینی می نگریستند که مهد دلیران و شیران بود. سخت تر از همه خبر دار زدن دو
برادرزاده ستارخان بود،دو جوان گرد که در همه سالهای بعد از استبداد صغیر تفنگ به
دوش در خدمت مردم بودند. در چنین احوالی به ستارخان چه می گذشت.نامه ای از او در
دست است که خبر از غوغای درون او می دهد. ستارخان در این نامه به بهانه آنکه مال و
اموالش را طلب می کند از تلخی ایام می نالد. او می نویسد:
مقام منبع رفیع
محترم هیات وزرا عظام مد ظلهم العالی
عموم اهالی
داخله خاصه و عامه، سیما اولیای امور و رؤسای عظام کرام فخام و اهالی ممالک خارجه
کاملا مسبوق و مستحضرند که این بنده عاصی ستار، برای اجرای حکم شریعت غراء احمدی و
حفظ بیضه اسلام مطابق احکام صادره علما اعلام عظام مرجع تقلید شیعه، از جان و مال
و اولاد و هستی خود صرف نظر کرده فوق الطاقه کوشیده تا دولت جابره تبدیل بر دولت عادله
به عبارت آخری دولت شورویه دایر شود، تا مگرآب رفته به جو بازگردد و قوانین حضرت
سیدالمرسلین که سرمشق اهل کره از کفار و غیره گردیده رویه و مسلک اهل اسلام و کافه
مسلمین و مسلمات بشود و برای معرفی خود به اهل عالم پس از تبدیل دولت جابره اطاعت
اوامر مطاعه دولت عادله را کرده به مرکز که پایتخت ایران شناخته شود حاضر شده و
برای تاکید بر معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و عزلت هر قسم تعدیات وارده را
محتمل، در این موقع برای پیشرفت قانون ، مظلومیت اختیار نمود. حالیه مدتی است از
خارجه به دست داخله هر مصیبتی را که گوش آدمیان نتواند بشنود بر مظلومین اهل تبریز
آورده شد آنچه که هیات محترم می دانند و جزییات و کلیات مصائب وارده را عالمند
فامیل و اهل مرا جاناً و مالاً پایمال و املاک مرا خارجه توقیف نمود این مدت صبر
کرد که شاید دست قدرت حضرت پروردگار هیاتی از وزرای فعال برای اجرای قوانین حقه بر
قرار گردد، امروز دست قدرت تشکیل فرمود فحمداً له ثم حمداً له این است که ضبط
املاک خود را در دست خوارج با این زحمات و خسارات و ایثار جان و مال نمی تواند صبر
و تحمل کند آنچه را که لازمه صبر و تحمل و مظلومیت بوقت و اقتضای خود بود این
توقیف و تصرف مظلومیت بوقت نامیده نمی شود که بتواند تامل کند دست تصرف خوارج در
مال من اگر ساکت بنشینم بی غیرتی نامیده می شود استدعا از وجه آن پاک هیات محترم
وزرا فعال که املاک مرا از توقیف خوارج محفوظ و محروس بدارند والّا جواب یصح
السکوت مرحمت فرمایند تکلیف چاکر معلوم شود.
ادام الله ظلهم العالی
دردناکترین بخش این نامه آن جاست که می
نویسد «برای تاکید معرفی خود به عالمیان در گوشه انزوا و غربت همه قسم تعدیات
وارده را متحمل، در این موقع برای پیشرفت قانون مظلومیت اختیار کردم.»
نکته باریک در ذیل نامه نوشته علاءالسلطنه
نخست وزیر است که از منشورالملک وزیر اداره خارجه می خواهد که از طریق شریف الدوله
کارگذار وزارت خارجه در تبریز، درباره اموال سردارملی تحقیق کند.این نشان می دهد
که روسها، در این زمان (سال1291ش) به منظور خود رسیده و تا حد زیادی بند تبریز را
از تهران بریده اند ورنه به قاعده نخست وزیر باید از طریق وزارت داخله اجرا را
تعقیب می کرد.
ستارخان سردارملی در روز 25 آبان 1293 در
همان خانه اجاره ای در تهران بدرود حیات گفت در حالی که فقط 48 سال داشت، سخت تر
از عمری که به معامله اسب در تبریز گذراند و دو سالی که در جنگ گلوله بر سرش می
بارید و بیم جان در پی بود،نزدیک پنج سال پایانی عمرش دور از تبریز گذشت.
ستارخان پیش از مرگ سیّد جلیل اردبیلی را
مسئول و مباشر عزاداری خود برگزید و به او گفته بود «نگذارید[جنازه من] بسیار خوار
شود.
جنازه سردار به شکوه تمام و بر دوش مردم
قرار گرفت.هزاران تن به دنبالش روان بودند.دولت، مجلس رسمی گذاشت و مستوفی الممالک
که نخست وزیر بود خود در ختم شرکت کرد.جسدش را در باغ طوطی حضرت عبدالعظیم به خاک
سپردند.گوشه ای محقر .تا آنکه در سال 1324 آزادیخواهان بر آن بنایی کردند.اما آن
بنا را به بهانه یی در سال 1325 عده یی دیگر خراب کردند.تا آنکه بعدها امیرخیزی و
دیگر همرزمانش سنگ قبری برای آرامگاه او تهیه کردند و قبرش را از عزلت بدرآوردند...
¤ نوشته شده در ساعت 15:23 توسط سامي سردارملی
دوشنبه، 4 تير، 1386
ستارخان سردار ملی
کوي و بازار تو ميدان سپاه دشمن
شيهه ي اسب و هياهوي سوارانت کو ؟
شفيعي کدکني ( م . سرشک (
انقلاب مشروطيت يکي از درخشان ترين صفحات تاريخ مبارزات ملت ايران است
صدمين سالگرد مشروطيت بارديگر به ما فرصت مي دهد که خاطره فداکاريها و قهرمانيهاي مبارزان و مجاهدان خود را گرامي بداريم و از آزادي و آزادانديشي آنان تجليل بعمل آوريم.
تاريخ کهنسال ميهن ما مشحون از جنبش و کوشش محروم ترين مردم و چهره هاي درخشاني از آنان عليه جباران و ستمگران و در راًس اين جنبش ها است.
کاوه آهنگر ، يعقوب رويگر و نادر پوستين دوز که عليه ظلم و ستم داخلي و خارجي قـد برافراشته ، دست به اسلحه برده و مبارزه را تا سرحد پيروزي رسانيده اند ، در تاريخ ميهن ما فراوانند.
صرف نظر از جنبه داخلي ، مبارزه عليه استعمار نيز از اواسط حکومت خاندان قاجار در دستور کار انقلابيون ايران قرار مي گيرد. جنگهاي ايران و روس ايرانيان را متوجه استعمار روسيه ميکند و پس از جنگهاي هرات استعمار انگليس بعنوان يک خطر جدي ملت ايران را تهديد ميکند .
کشتن ناصرالدين شاه به دست ميرزا رضا کرماني ، مردي که از ميان مردم برخاسته بود و بخاطر مردم دست به اين کار زده بودو با همان لحن مردم کوچه و بازار از آن دفاع کرد و بدون آن که گرفتار حقه بازي و لفاظي سياسي شود ، مرد و مردانه و مانند همه مردم حقيقت بين کوچه و بازار به مظفرالدين گفته بود " بله بقصد کشتن شاه بابا وارد حرم شدم و قلب شاه بابا را بهمين منظور هدف قرار دادم." نشانه روحيه انقلابي و جهت گرفتن آن در مسير توسل به آخرين علاج يعني قيام مسلحانه بر ضد ظلم و جور و زور است.
امّـا در ميان همه فرازهاي اين فرايند ، جنبش انقلابي ي مشروطه خواهي جائي ديگر و در ميان همه چهره هاي آن سيماي ستارخان جلائي ديگر دارد .
ستارخان سررشته نبرد اصلي و قاطعانه با استبداد محمد عليشاهي يعني نبرد مسلحانه عليه آنرا به کف گرفت و تا بساط جابرانه او را در هم نپيچيد ، آرام نگرفت و برجاي ننشست.
رهبر بي رقيب نهضت انقلابي مشروطيت و نيروهاي انقلابي مردم در اين زمان از بين پائين ترين اقشار ملت ايران برخاسته ، متجلي به خصائص و صفات ايشان بود. پافشاري ، مردانگي و از خود گذشتگي ستارخان و وفاداريش نسبت به منافع مردم در راه مبارزه عليه سلطه ظلم و استبداد و تجاوز خارجيان و صحت نظرش در انتخاب راه مبارزه مسلحانه در برابر خشونت و جبر استبداد و مقاومتي که از خود در اين راه نشان داد به او مقامي شامخ در بين چهره هاي درخشان تاريخ ايران داده است.
اين خصائل و صفات به ستارخان اجازه داد که از مرحله ساده ترين مجاهد متناسب با پيشرفت مبارزه و تشديد آن به مرتبه رهبري و پيشوائي مبارزه نائل آيد.
ستارخان ، قهرمان درخشان ستاره انقلاب مشروطيت وسردار ملي ايران در بيست و هشتم مهرماه 1245 شمسي در سرزمين سرسبز قره داغ و در يک خانواده روستايي چشم به جهان گشود.
ستارخان پس از کوچ خانواده اش به تبريز در جواني با نشان دادن دلاوريها در مبارزه با ستم و خودکامگي، نامش بر سر زبانها افتاد.ستارخان چنانچه از تصاويربه جاي مانده ، آشکار است ، مردي بلند قامت و قوي هيکل باچشماني روشن و نافذ بود که سوار بر اسب در کوچه هاي تبريزبا رشادت در برابر نيروهاي دولتي مقاومت مي کرد.
ستارخان با شروع نهضت مشروطه در راس مجاهدان آذربايجان قرار گرفت و چنان درايت و نبوغ نظامي از خود نشان داد که به يک چهره جهاني تبديل شد و از سوي ملت ايران به سردار ملي ملقـب شد.
در روزگاران سخت قيام تبريز و در ايامي که تعداد مجاهدين که در مقابل هزاران سپاه خونخوار استبداد مقاومت مي کردند از تعداد انگشتان دست تجاوز نمي کرد، ستارخان با شجاعت و رشادت بي پايان خود ، نهضت را به بهترين وجه رهبري نموده ، آن را از ظلمات دوران سختي گذرانده به سمت پيروزيهاي بعدي و عقب راندن نيروهاي دولتي از تبريز و فتح تهران رهنمون ساخت. سردار ملي در پيکارهاي رهايي بخش مردم آذربايجان ، خدمات گرانقدري به انقلاب و آزادي کشور کرد . در اين زمان در ايران کوچکترين نشانه اي از آزادي نبود
ستارخان با وجود اين که از نعمت سواد بي بهره بود ، نسبت به مسائل نهضت آگاهي کامل داشته و با دقت و امعان نظر خاص در مورد آنها تصميم مي گرفت.تصميماتي که بکرات صحت آنان در برابر ترديد ، دو دلي و تزلزل تحصيل کردگان زمان ثابت و مسلم شد.
هنگاميکه تقي زاده هاي محقق !! (که به راه خيانت به نهضت پيوستند) ميدان را خالي گذارده و فرار کرده بودند ، ستارخان مردانه مقاومت کرده ، راه صحيح مقابله با دژخيمان محمد عـليشاه را انتخاب نمود و صداي شليک تفنگهاي او و يارانش ، ولوله ي سياست بازاني را که در صدد تحکيم پايه هاي استبداد بودند ، محو کرد.
ستارخان هميشه پيشاپيش سربازان خود و در مرکز خطر جنگيد و هر گز خيال تسليم و شکست بخود راه نداد.
داستان عمل قهرمانانه اش در سرنگون کردن پرچمهاي سفيد تسليم در برابر استبداد بر سر در خانه ها در بعض محلات تبريز در سخت ترين لحظات مبارزه در ايامي که بيش از سي هزار سرباز و اجير دولتي ، عده ي قليل او را در محله اميرخيز محاصره کرده بودند ، سرمشقي از مقاومت و پايداري در لحظات سخت نبرد مي باشد. پس از سرنگوني بيرق هاي سفيد بود که شهر يک پارچه از جاي جنيد و تا سراسر ايران را به جنبش نياورد ، از پاي ننشست.
در چنين شرايطي بود که ستارخان قدعلم کرد ، ورق را برگرداند و با اين شاهکار خود جاني تازه در کالبد مردم دلمرده داد. مردمي که شراره هاي انقلاب را خاموش شده مي پنداشتند تا ديدند هنوز اخگري از خطه اي از کشور برخاست ، به سوي آن رو آورده و دلهاي خود را با نور آن روشني دادند.
ستار خان شجاعت را با فروتني ، رزمندگي را با جوانمردي ، سپاهيگري را با درايت ، و صداقت را با مردم دوستي توام داشت.اين قهرمان آزادي با اين ويژگي هاي برجسته در يک لحظه حساس و تاريخي به پا خاست که دموکراسي نوپاي ايران با کودتاي محمد علي شاه از بين رفته و ظلمت استبداد ، سراسر کشور را فرا گرفته بود.
جواب دندانشکن اين " اسب فروش بيسواد " به کنسول روس در تبريز که مي خواست به هر حيله او را از جنگ بازداشته و وادار به تسليم کند و باو پيشنهاد کرده بود که پرچم تزار روس را بر بالاي خانه خود نصب کند تا از حمله
دولتيان در امان باشد ، در روزگاري که وکيل با سواد تبريز ، تقي زاده در سفارت انگليس پنهان شده بود ، بهترين دليل بر احساسات عالي ميهن پرستانه وي و مقاومت و مبارزه آگاهانه اش دربرابر دخالت خارجيان در امور مملکت بود.
ستار خان در جواب کنسول روس گفته بود " ژنرال کنسول ، من ميخواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايد . من زير بيرق بيگانه نروم."
ستارخان به صحت راه مبارزه مسلحانه براي نبرد با استبداد پي برده بود و در اين راه مردانه پايداري کرد. وي با وجود خيانت هائي که سياست بازان حرفه اي ( آنانکه تا قبل از پيروزي مجدد مشروطه ، ميدان مبارزه را خالي گذارده و يا به ثناگوئي از محمد عليشاه مشغول بودند) در حق او کردند و با ايجاد تفرقه و نفاق بين مجاهدين او را عليل و خانه نشين کردند ، هر گز بدنبال جاه طلبي و ارضاي هوس شخصي نرفت و در خدمت به مردم وفادار ماند و با زبان ساده و عاميانه ميگفت " من سگ توده هستم و ميخواهم پاسبان اين توده باشم."
مقاومت و پايمردي مردم تبريز به فرماندهي ستارخان در آن روزهاي خطرناک و پيروزي درخشان آنها بر دشمن بي رحم و سرتاپا مسلح نه تنها ملت ايران بلکه جهانيان را به شگفتي واداشت.
در اين زمان، نام ستارخان، سردار ملي که در آن موقع نماد قهرمانيهاي تبريزيان و مبارزات ملت ايران شناخته مي شد
در صفحه اول جرايد دنيا ، چاپ شده از سوي نشريات " بوکاچف" و " گاريبالدي" لقب گرفت.
بر اثر جانبازيهاي مجاهدان آذربايجان به سرکردگي ستارخان بود که استبداد صغير سقوط کرده و فاتحين تهران دست به تشکيل دولت زدند. در واقع تحقيري که بر اثر بمباران مجلس و استيلاي استبداد صغيربه کشور تحميل شده بود با دلاوري و از خود گذشتگي مردم تبريز و در پيشاپيش آنان ، ستارخان شسته شد.
فاجعه پارک اتابک که در آن ستارخان به دست دشمنان ملت زخمي شد ، نقطه شومي در تاريخ مشروطه شد و پس از آن حادثه ناگوار که درتاريخ چهاردهم مرداد 1289 يعني در چهارمين سالروز صدور فرمان مشروطه که نيروهاي مسلح دولتي پارک اتابک را محاصره کرده و سردار ملي را از پا زخمي کردند ، مسير نهضت مردمي و ضد امپرياليستي مشروطه را منحرف کرده و در کانال خواست هاي استعمارگران و ايادي آنها يعني همان کهنه درباريان و ضد انقلابيون انداخت. ستارخان بعد از نبرد باغ اتابک زمينگير شد و معالجات پزشکان حاذق تهران براي مداواي پاي او به جائي نرسيد و چهار سال و اندي پس از اين رويداد جانگداز در تهران زندگي کرد ، تا اينکه در تاريخ 25 آبان ماه 1293 شمسي برابر 16نوامبر 1914 ميلادي در يک خانه اجاره اي در تهران در حالي که 48 سال بيشتر نداشت ، چشم از جهان نامردمي ها فرو بست.
مزار اين گرد دلاور که آزاديخواهي صادق بود ، در باغ طوطي شهر ري مي باشد.
از پشت بام باغ اتابک / تا کوچه باغهاي اميرخيز / يک جاده خون / يک کاروان شهيد را / همپاي شبگريزي اين فوجهاي بي سردار / همراه مي برد/ تا آستانه " ستار " / " ستار " / بر کوهه دريده زين / ـ را نشکافته / با آن گلوي خونين چه تلخ مي خواند. / آواز اين قبيله چه زيباست. / .../ باد از هراس شب / در زير چتر خوني باران / پر مي کشد به کوه / تا خفـيه گاه ايمن خورشيد / و از ستيغ سربي البرز/ اين صبح سربلند/ ـ که مي رويد / آواز تازه عاشق هاست / آواز اين قبيله چه زيباست. ( ايرج جنتي عطايي)
ستارخان صد سال پيش راه صحيح مبارزه مسلحانه در برابر استبداد محمد عليشاهي را به مبارزان و مجاهدان انقلاب مشروطه نشان داد ، راهي که هر زمان ، اگر همه راههاي مسالمت آميز و دموکراتيک مردم در برابرمستبدين مسدود گردد ، هنوز هم براي سرنگوني ديکـتاتورها معتبر است.
منابع :
1 ـ قيام آذربايجان و ستارخان/ اسماعيل اميرخيزي ـ نشر کتابفروشي تهران. 2 ـ پدرم ستارخان/ نادعلي همداني ـ سازمان انتشارات اشرفي. 3ـ ديدار همرزم ستارخان/ نصراله فتحي ( آتشباک ) ـ انتشارات گوتنبرگ.4 ـ ستارخان / آلما قوانلو ـ برنامه مستند راديو تصويري ياران 1384 لس آنجلس 5 ـ رهبران مشروطه / صفايي ـ انتشارات جاويدان. 6 ـ تاريخ مشروطه ايران/ احمد کسروي ـ انتشارات اميرکبير.7 ـ تاريخ هجده ساله آذربايجان/ احمد کسروي ـ انتشارات امير کبير. 8 ـ مشروطه سازان / محمد علي صفـري ـ نشر علم. 9 ـ تاريخ بيداري ايرانيان / ناظم الاسلام کرماني ـ انتشارات اميرکبير.
¤ نوشته شده در ساعت 18:28 توسط سامي سردارملی
شنبه، 2 تير، 1386
پاسخ سردارملي به سفير روس
من ميخواهم هفت دولت زير پرچم ايران باشد
ميرهدايت حصاري
در تاريخ مشروطه، دورهاي كه با به توپ بستن مجلس شوراي ملّي (در دوم تيرماه 1278) از جانب محمد علي شاه و به فرماندهي سرهنگ لياخوف افسر روسي و برافتادن مشروطه از همة شهرهاي ايران و حتي از بسياري از محلات تبريز به جز محلهي امير خيز آغاز و با تسليم مجدد محمد علي شاه به خواستة آزاديخواهان تبريز و پذيرفتن دوبارة مشروطه از سوي او پايان يافت، به دورة «استبداد صغير» مشهور شده است.
طي اين دوره كه كمابيش يازده ماه به طول كشيد، مجاهدان مشروطه كه در بخشي از تبريز از سوي قواي دولتي محصور بودند و در شرايط بسيار سختي با سماجت و رشادت عجيبي از آزادي و مشروطه دفاع ميكردند، حماسهها آفريدند. عاقبت نيز مشروطة بر افتاده از همة شهرهاي ايران را به آن بازگرداندند. در حالي كه دولت مستبد محمد علي شاه و عشاير و خانهاي مرتجع طرفدار دولت او با همة امكانات و همة قواي خود آن قسمت از شهر تبريز را مانند نگين انگشتري در ميان گرفته و راه ورود اسلحه و مهمات و آذوقه را به روي آنها بسته بودند و مجاهدان در محاصرة با همة قلت قوا و كمبود غذا و نبود اسلحه و مهمات كافي همچنان مقاومت كرده و در جنگهايي كه تقريباً همه روزه رخ ميداد، نه تنها نيروهاي مهاجم دولتي را به عقب ميراندند و تلفات زيادي بر آنها وارد ميساختند، حملات آنها را با شكست نيز مواجه مي كردند.
بارها نيروهاي دولتي تا پاي ديوار كميتة حقيقت (ستاد ستارخان) پيش آمده و كار را يكسره يافته ميپنداشتند، ولي در اثر مقاومت سرسختانه ودقت شجاعت مجاهدان، به ويژه ستارخان شكست يافته و پاي به گريز مينهادند.در همة اين پيروزيها فرماندهي ستارخان و بيباكي و حسن تدبير و سرعت عمل او و تشويق و تشجيع مجاهدان از جانب وي عامل اصلي موفقيت آنان بوده است. براي درك صحيح آن شرايط و اثبات اين مدعا بد نيست نمونههاي چندي را به عنوان شاهد نقل كنيم. آغاز يورش نيروهاي دولتي به پايگاههاي آزادي خواهان تبريز در همان روز به توپ بستن مجلس در تهران نشانگر اين بود كه طرح اين حمله از پيش تنظيم شده بود. آنها فكر ميكردند همان طور كه مجلس شوراي ملي را در تهران در عرض چند ساعت مضمحل و حتي مشروطه را در همان روز در سرتاسر ايران برانداختند، كار تبريز را نيز با يك حمله يكسره خواهند كرد. ولي به زودي به اشتباه خود پي بردند. ديديم كه تا پايان كار نيز با اينكه از همة شهرها نيرو بر سر تبريز ريخته بودند، كوچكترين موفقيتي به دست نياوردند و حتي سرانجام شكست نيز خوردند.
با رسيدن خبر به توپ بستن مجلس در تهران و برافتادن مشروطه در آنجا و حملة نيروهاي دولتي به تبريز، نمايندگان انجمن ايالتي تبريز نيز دست و پاي خود را گم كرده و عده اي مخفي و تني چند در سفارت خانهها بست نشستند، ولي مجاهدان بيباكانه در مقابل نيروهاي استبداد ايستادند و قدمي عقب ننهاده و به هر سختي كه بود ماندند تا شاهد پيروزي را در آغوش كشيدند.
از همان روز بود كه ستار خان و باقر خان مانند دو گوهر تابناك درخشيدند و با حماسههاي خود دنيا را در حيرت فروبردند. در اين ميان پاخيتانوف كنسول روس در تبريز ظاهراً به عنوان ميانجيگري و دلسوزي به فعاليت پرداخته و مجاهدان را تشويق مي كرد كه دست از جنگ برداشته و از پادشاه ايران طلب بخشش نموده و امنيت خود را به دست آوردند.
همين موضوع موجب اختلاف بين آزادي خواهان شد و عدهاي اسلحة خود را تسليم كردند و دايرة آزادي خواهان محدودتر شد و تنها محلّات اميرخيز و خيابان و دو گرد آزادي، ستارخان و باقر خان باقي ماندند. مجاهدان نوبر و مارالان نيز مرعوب شده، تصميم به تسليم اسلحة خود گرفتند و راه خيابان را به روي نيروهاي دولتي به سركردگي رحيم خان چلبياني قرهداغي باز كردند و او با دبدبه و كبكبه وارد شهر شده در باغ شمال اقامت گزيد (22 تير ماه 1287) و به جمع آوري سلاح پرداخت. مردم از ترس غارت شدن خانه رحيم خان خبر فتح تبريز را به محمد علي شاه تلگراف زد. بدين ترتيب محلة اميرخيز تنها نقطهاي بود كه هرگز حاضر به تسليم نشد. ستارخان كه از سالها پيش در تبريز به دليري معروف شده بود، در اين جنگها مردانگي و قهرماني زيادي از خود نشان داد. هيچ كس گمان نميكرد كه ستارخان با آن عده كم در مقابل آن همه نيروي دولتي تاب مقاومت داشته باشد و همه فكر ميكردند كه يكي دو روزه او نيز يا تسليم خواهد شد و يا فرار كرده جان خود را به در خواهد برد؛ ولي چنين نشد. ستارخان با دليري و كارداني خود در مقابل آن همه نيرو ايستاد و تسليم نشد دولتيان گمان ميكردند گرفتن يك محله كوچك و پيروزي بر چند مجاهد محصور و با كمترين امكانات كار سختي نخواهد بود، با تمام نيرو به اميرخيز حملهور شدند، ولي پس از يك روز جنگ شديد، كاري نكرده و عقب نشستند. فرداي آن روز پاخيتانوف كه از اين همه سماجت متعجب شده بود، به محلة اميرخيز آمده و به نصيحت ستار پرداخت و گفت بيرق از كنسول خانه فرستادهام، به بالاي در خانهي خود بزن و در زينهار دولت روس باش و حتي قرهسواراني تمام آذربايجاان را وعده داد كه از شاه به نام او بگيرد. در اين جا بود كه ستارخان آن جملة معروف خود را خطاب به كنسول روس گفت: «آقاي جنرال كنسول! من ميخواهم هفت دولت به زير بيرق ايران بيايند، من زير بيرق بيگانه نروم.»
¤ نوشته شده در ساعت 23:34 توسط سامي سردارملی
دوشنبه، 24 اردىبهشت، 1386
توطئه والی آذربایجان بر ضد ستارخان
سربازان روس در صدد دستگیری ستارخان و باقرخان و علی مسیو و چند تن دیگر بودند تا از تبریز بیرون شان کنند. این چند نفر به سفارت عثمانی که به آن شهبندری می گفتند پناهنده شدند. روس ها کوشیدند تا ستارخان و باقرخان را از بست نشینی خارج کنند ولی سفارت عثمانی مقاومت کرد. در همان روزها بود که محمد علی میرزا از سلطنت خلع گردید و مردم تبریز چراغانی کردند و بشادی پرداختند. روس ها نیز اصراری در دستیابی بر ستارخان و باقرخان نداشتند. آن دو نیز به خانه های خود رفتند و کاری انجام ندادند که روس ها تحریک شوند و برای اخراج شان پافشاری نمایند. در آن هنگام مهدی قلی خان هدایت (حاج مخبرالسلطنه) والی آذربایجان بود.
رحیم خان که با سواران انبوه خود بارها از برابر مجاهدان تبریز شکست خورده بود اکنون با سواران خود که توپخانه هم داشتند به غارت روستاها می پرداخت و دولت نوبنیاد ایران را به رسمیت نمی شناخت. میدان فعالیت رحیم خان حوالی قره باغ بود. او یکی از سرداران مجاهد بنام بلوری و سی و چهار تن دیگر را زندانی کرده بود و با وجودی که محمد علی میرزا اطلاع داد که شورشیان را مورد عفو قرار داده اسیران را آزاد نکرد. رحیم خان زمانی که از ورود آذوقه به تبریز جلوگیری می کرد، کالاهای بازرگانان روسی را نیز غارت کرد. از این رو دسته ای از سپاهیان روس بدون آگاهی دولت ایران از مرز گذشته وارد قره باغ شدند. و در شامگاه به محاصره رحیم خان پرداختند و ا و را به اتفاق اطرافیان معروفش دستگیر نمودند.
سواران او نیز از ترس پراکنده شدند و بلوری فرصت را مغتنم شمرده به اتفاق یاران خود از زندان فرار کرده خود را به تبریز رسانیدند. یکی ا ز ثروتمندان اهر که دوست نزدیک رحیم خان بود ده هزار تومان بابت غرامت اموال بازرگانان روسی پرداخت تا رحیم خان را آزاد کنند. روس ها نه تنها او را رها کردند بلکه رابطه دوستی با او برقرار ساختند تا به عنوان عامل آنان در ایران هرج و مرج ایجاد کند.
علاوه بر رحیم خان، ایل های انبوه شاهسون نیز روستاهای حوالی اردبیل را غارت می کردند. اردبیل همیشه پایگاه گماشتگان محمدعلی میرزا بود، دشمنی مردم آنجا با آزادیخواهان نهادینه شده بود. امیر معزز حکمران آن شهر چند تن از آزادیخواهان را دار زد. حکمران بعد از امیر معزز بنام رشیدالملک برای کشتار آزادیخواهان گیلان لشکر کشی کرد. ولی چون آنان قزوین را به تصرف درآوردند رشیدالملک هم کوتاه آمد. چون استبداد ضعیف شده بود دیر زمانی نگذشت که در اردبیل، یعنی دژ استبداد کمیته ستار به وجود آمد. جنبش اردبیل موجب شد که انجمن ملی تبریز شخص کار دیده ای بنام محمد حسین زاده را با دسته ای از مجاهدان به آنجا فرستاد. وی کارها را روبراه کرد و کسانی از سراب و قفقاز به او پیوستند. او از ثروتمندان پول می گرفت تا تفنگ و فشنگ خریداری کند. انجمن ولایتی برای تماس با مردم تشکیل گردید و مشروطیت در شهرها رونقی یافت. مانع پیشرفت مشروطه سواران شاهسون بودند که روستاهای اطراف اردبیل را غارت می کردند و به آزار مردم می پرداختند. حسین زاده با هزار تن مسلح بیرون از شهر لشکرگاه زد تا بر شریران شاهسون حمله آرد. چیزی که به موفقیت او لطمه میزد این بود که با مخالفان مشروطه با خشونت رفتار می کرد و حتی چند نفر را به قتل رسانید. مخالفان فقط از مشروطیت بد می گفتند و هیچ اقدام مبنی بر مقاومت مسلحانه بعمل نیاوردند. این خونریزی ها مردم را از مشروطیت بیزار ساخت.
آوازه این مردم کشی ها به تبریز رسید. انجمن ایالتی چند بار حسین زاده و مجاهدان را از تندروی منع کرد ولی آنان به این گونه پیام ها اهمیت نمی دادند. مهدی قلی هدایت برای ایجاد آرامش در اردبیل ستارخان را فرستاد. او از این کار دو هدف داشت، یکی اینکه با نبودن ستارخان بهتر می توانست قدرت خود را بر شهر مسلط سازد ، دوم آنکه سر و سامانی به اردبیل بدهد. ستارخان از این امر آگاهی نداشت و با صداقت مشغول کار شد. او هفتاد و چند تن مجاهد و رزیده با خود برد. در سراب از او پیشواز با شکوهی کردند. حاج اسماعیل سرابی و برادرانش که در جنگهای تبریز از سرداران دولتی بودند از کارهای خود پوزش خواستند و برای جبران، برادر کوچکتر خود را با دویست و سی چهل نفر همراه ستارخان گردانیدند. سران اردبیل و شاهسون نزد ستارخان رفتند و از او دعوت کردند که مهمان آنان باشد. هنگام ورود به اردبیل نیز با شکوه زیادی از ا و استقبال شد. همگان پنداشتند که شورش ها پایان یافته است. اما پس از چند روز سران شاهسون هر یک به بهانه ای شهر را ترک گفتند و معلوم شد رحیم خان آنان را تشویق کرده است که با هم متحد شوند و محمدعلی میرزا را که در سفارت روس بود دوباره بر تخت بنشانند. معلوم است که آنان طرفداری از شاه مخلوع را با رونق مشروطه مقایسه می کردند. مشروطه می گفت همه مردم در برابر قانون مساوی هستند ولی محمدعلی میرزا مقامهای عالی به آنان می بخشید.
ستارخان با حسین زاده و اطرافیانش با خشونت و ملامت رفتار کرد و دستور داد تفنگ و فشنگ را از آنان بگیرند و اردوگاهشان را هم بر هم زد. این تندروی برای او و آزادیخواهان بسیار زیان آور بود. حتی یکی از سردسته ها از تسلیم سلاح های خود و افراد همراهش خود داری کرد و خود را به سران شاهسون رسانیدند و بدخواه مشروطه شدند. حسین زاده دستورهای ستارخان را پذیرفت و چهل هزار تومان که از مردم گرفته بود به آنان باز گردانید و هر چه باقی مانده بود به کسان ستارخان پرداخت و نشان داد که در کارهایش درستکار بوده است.
رحیم خان که مورد حمایت روسها بود با سران شاهسون متحد شد و قرار گذاشتند ابتدا به اردبیل حمله کنند، ستارخان را دستگیر نمایند و بعد به تهران حرکت کنند و محمد علی میرزا را از سفارت روس بیرون آورند و به تخت بنشانند. ستارخان از تمام این توطئه ها بی خبر بود و اعتنایی به حمله دشمنان نداشت. اما خبرهای زیادی که از زیادی افراد دشمن رسید او را متوجه ساخت که با سیصد نفر نمی توان در برابر سیلاب سواران ایستادگی کرد. خاصه آنکه اردبیل بعنوان شهری کوچک مواضع دفاعی نداشت. از اینرو ستارخان به والی تلگراف زد که هرچه زودتر سپاه و تجهیزات بفرستند. اما هدایت پاسخ داد رحیم خان بیمار است و از کنسولگری روس پزشک برایش فرستادند. پس یک چنین بیماری چگونه می تواند به اردبیل حمله کند؟ ستارخان خواست تلگراف دیگری مخابره کند ولی سیم ها قطع شده بود. زیرا متحدان نمی خواستند ستارخان با تبریز تماس داشته باشد.
در همان روزها حمله رحیم خان با بیش از ده هزار سوار آغاز گردید. ستارخان سنگرهایی ترتیب داده بود و با آنان می جنگید. سرانجام سواران بخشی از شهر را تصرف کردند و در آنجا سنگرهایی بر پا داشتند و به جنگ ادامه دادند. ستارخان و یارانش بناچار به دژ پناهنده شدند. چون سواران هدف اصلی شان غارتگری بود چندان مقید به فنون جنگی نبودند و چون ستارخان توپی هم با خود داشت می توانست گروه ها را از سنگرهای خود به پراکند. اما مشکل ا ین بود که ستارخان و یاران فشنگ نداشتند و اسبها نیز جو و خوراک نداشتند. حکمران اردبیل نیز بجای آنکه از شهر دفاع نماید به کنسولگری روس پناهنده شد و گروهی از همراهان ستارخان هم پس از تمام شدن فشنگ برای حفظ جان خود به کنسولگری پناه بردند. بیش از ده نفر از باقی ماندگان یاران ستارخان هم کشته شدند.
آوازه محاصره شدن اردبیل در روزنامه های لندن و روسیه منعکس شد. در نتیجه از تبریز باقرخان و از مراغه شجاع الدوله و از قفقاز و تهران سپاهیانی حرکت کردند. سپاهیان آذربایجان و قفقاز در سراب به هم رسیدند ولی کار اردبیل تمام شده بود. بالاخره ستارخان با وجود نداشتن فشنگ، ساده دلی نشان می داد که والی تبریز برایش فشنگ و لشکر می فرستد ولی یار محمد خان که همیشه با ستارخان با احترام رفتار می کرد در برابر ایستادگی وی بر او خروشید که می خواهی همین باقی مانده افرادت هم کشته شوند؟ با چه چیز می خواهی بجنگی. دستش را گرفت و به سوی اسبش کشید و پیش از سپیده دم که دشمنان در خواب بودند بسوی تبریز تاختند. نگهبانان بقیه را بیدار کردند و تیراندازی هایی هم شد ولی ستارخان و همراهان از تیررس آنان دور شده بودند.
تصرف اردبیل وسیله رحیم خان و سران شاهسون موجب شد که شایع سازند آنان بزودی به تهران می روند و محمدعلی میرزا را از سفارت روس بیرون می آورند و بر تخت می نشانند. طرفداران استبداد می پنداشتند این برنامه عملی است و شایع کرده بودند که بین رحیم خان و ملا قربانعلی که زنجان را اداره می کند رابطه ای هست و برای این تصور در هیجان و شادی بسر می بردند. این ملا قربانعلی که بود و تمایلش چه چیز بود؟ ملاقربانعلی چند تن از سران مشروطیت زنجان را کشت و خود زمام اختیار شهر و اطراف آن را بر عهده گرفت. او در آن هنگام نود سال داشت و چون توانایی کارها را نداشت اطرافیانش پادویی می کردند. آنان حتی به عقل شان نمی رسید که در شهر و اطراف آن سنگرهایی به بندند که در برابر لشکر دولتی مقاومت نمایند. ملاقربانعلی نامی از محمدعلی شاه نمی برد و اطرافیانش می پنداشتند او برای دفاع از دین با مشروطه دشمنی می کند.
البته این شعارها که قوای متحد رحیم خان و شاهسون به تهران میروند و شاه مخلوع را دوباره به تخت می نشانند تحریک روس ها بود و روزنامه های فرانسوی و انگلیسی توطئه های روس ها را بر ملا می ساختند. روسها قول داده بودند همینکه اوضاع آذربایجان عادی شود لشکریانش که در همه جا به آزار مردم می پرداختند به روسیه باز خواهند گشت. دولت انگلیس هم سپاه دریایی را از جنوب ایران بیرون برد و انتظار داشت روس ها هم خاک ایران را مانند آن ها تخلیه نمایند. اما روس ها هر روز گروهی را تحریک می نمودند تا بهانه ای برای ماندن داشته باشند. بیهوده نبود که وقتی رحیم خان بیمار شده بود پزشک مخصوص کنسولگری تبریز را بدرمان او فرستادند..
پس از تصرف اردبیل روس ها به بهانه شورش شاهسون و قره داغی بر تعداد سربازان خود افزودند و روزنامه های روس فریاد بلند کردند که جان اتباع آنان در اردبیل در خطر است. دولت روس هم اعلامیه ای انتشار داد که خلاصه آن این است که «ایل های سرکش شاهسون که در نزدیکی قفقاز اقامت دارند در تاخت و تازهای پیاپی از آمد و شد کاروانی های راه آستارا و اردبیل و تبریز جلوگیری می کنند. رحیم خان هم به عنوان طرفداری از محمدعلی میرزا به بر هم زدن مشروطه به پا خاسته است. دولت ایران هم بواسطه بی پولی و نداشتن لشکر آراسته نمی تواند به حمایت مردم اردبیل برخیزد. کنسول روس ها با سربازان اندکی که از راه قفقاز وارد کرده اند برای حمایت جان تبعه های روس در اردبیل هستند. علت آوردن سرباز از قفقاز به این علت بود که اگر می خواست از تبریز سپاهیان خود را به اردبیل بیاورد بواسطه دوری راه چندین روز برای آمدن شان به اردبیل طول می کشید.» کاملا مشخص است که روس ها تعمداً سپاهیان خود را در تبریز نگاه داشته اند و به بهانه حفظ اتباع خود در اردبیل سربازان دیگری وارد کرده اند.
حیله دیگر روس ها این بود که درِ کنسولگری اردبیل را برای همه بازگذاشت. عده زیادی به آنجا پناه بردند. رحیم خان که کار خود را انجام داده بود حکمرانی از سوی خود در اردبیل گماشت و به منطقه خود، یعنی به قره باغ برگشت. شاهسون ها نیز از شهر بیرون رفتند و روس ها سه هزار و دویست سرباز تنها در اردبیل وارد کردند. این شهر کوچک مرکز سپاهی نشین روس ها گردید. روزنامه های روسیه اردبیل و اطراف آن را نا امن و دچار اغتشاش قلمداد می کردند و مخصوصاً روی ضعف دولت ایران که قادر به فرستادن لشگر به اردبیل نیست تأکید می کردند تا رحیم خان و سران شاهسون در قتل و غارت و اغتشاش بی باکانه عمل کنند.
بدستور انجمن ایالتی تبریز باقرخان سالارملی با جمعی از مجاهدان تحت فرمان خویش به سوی اردبیل حرکت کرد. او که از وضع داخل شهر آگاه بود در سراب اقامت کرد و صمدخان هم با لشکر خود در برابر او قرار گرفت. هدایت والی آذربایجان نیز رشیدالملک را که در نهان محرک رحیم خان بود مأمور کرد با رحیم خان و سران ایل شاهسون تماس بگیرد و آنانرا پند و اندرز دهد که دست از شرارت بردارند! رحیم خان برنافرمانی افزو د و رشیدالملک هم به یاری روس ها حاکم اردبیل شد.
دولت ایران با همه تنگدستی مالی نمی توانست تحمل کند که اشرار هموطنان آذربایجانی را مورد قتل و غارت قرار دهند و روس ها پیاپی بر تعداد سالدات های خود بیفزایند. سردار اسعد وزیر داخله از نهصد سوار بختیاری که در تهران بودند سیصد تن زیر فرمان جعفرقلی خان سردار بهادر و مسیو یپرم و سد تن مجاهد و دو دستگاه توپ شیندر باضافه دو دستگاه توپ ماکزیم به سوی اردبیل روانه کرد. این نیروی اندک نیمه آبان ماه از تهران بسوی زنجان براه افتاد. با وجود یاغی های اطراف ملاقربانعلی و ملاهای پرجوش و خروش که خود را نیرومند احساس می کردند یپرم خان به آسانی کار آنجا را سامان داد. ملاقربانعلی هم که یارانش بیش از ده ساعت قدرت مقاومت نداشتند بیاری مریدانش به جهان شاه خان در چند فرسنگی زنجان پناه برد. یپرم خان یکی از سردستگان مجاهدان را با سد تن به «کرکس» فرستاد تا ملاقربانعلی را بیاورند. جهان شاه خان امیر طایفه افشار آخوند را به مجاهدان داد که به زنجان آوردند. یپرم خان پرسش هایی از او کرد و ملا پاسخ می داد و از خود ترس و سستی نشان نمی داد. یپرم خان چگونگی را به تهران مخابره کرد و درباره آخوند کسب تکلیف نمود. پاسخ تلگراف او این بود که ملا قربانعلی رابه تهران روانه کنند.
دکتر رحمت مهراز
¤ نوشته شده در ساعت 0:9 توسط سامي سردارملی
سه شنبه، 28 فروردين، 1386
آرشیو قبلی راهم ببینید.
http://sardaremelli.persianblog.ir/1385_2_sardaremelli_archive.html
¤ نوشته شده در ساعت 16:6 توسط سامي سردارملی
سه شنبه، 28 فروردين، 1386
Belə olsa yaxci olar
Mən Səttar oğlu Sami Sərdaremilli,türk xalqının qəhrəmani Səttarxanın nəticəsiyəm.1970ci ildə Təbriz şəhərində doğulmuşam.Ulu Tanri insanlara çoxli nimətlər vermiş,danişmaq onlarin əhəmmiyyətli olan biridir ancaq mən çox fəxr edib və ğurur duyuramki türki dili mənim anadilimdir və mən tam hərfləri və tam səsləri Allahın nimətlərinə şükr etmək için dilimə qətirə bilirəm.Amma buni deməliyəm ki mən və mənim taylarım bu dili qaydalarilən məktəbdə milli dilimizin yaninda öyrənseydiq yaxci olardi.
2007ci ilin novruz bayraminda Bakidaydim,mən sərhəddən Azərbaycan ölkəsinə geçərkən heç bir qəriblik his etmədim cünki bizim kültürümüz,dilimiz və inanclarımız ayndılar və Araz çayı bizi ayırsada o çayın ən dərin yerlərində topraklarımız bir birinə yapışıplar.
Abidərər və heykəllər şəhəhi Baki çox gözəl və qonak sevəndir ancaq oranın su və şəhər içində tökülən zibillərin problemi həll olsa daha yaxci olar.
Mən türk olmaqima güvənirəm necəki Hz.Məhəmməd buyurduği hədislərdə türk millətindən pozitiv sözlərinə yad edib və eski zamanlarda türk milləti oqədər üsyankar və günahkar olmayıblar ki Ulu Tanri onların hidayəti üçün peyğəmbər göndərmiş olaydi.Mutəal Allah Qurani kərimdə buyurublar ki heç bir qovm başka qovma dili vəya nəjadina qörə ərcəhliqi yoxdur amma hayıflar olsun ki İranda Allahdan qorxmayan insanlar varki türklərə ihanət və tohin etmək onlara eyləncə olubdur.İranda Məhməd Rza Şah dövründə məktəbdə və dövlət idarələrində türki danişmaq qadağanıdır və hər kim danışsaydi cəzalandırardi amma islami inqilabdan sonra belə dayil və vəziyyət yaxcilaşıb amma bundanda yaxci olmalıdır.
Mən Bakıda olarkən oldüğum marağlara görə bir neçə məktəbə gedan cavandan Səttarxan haqqinda sual etdim ancaq bildimki 10cı sinfin `Azərbaycan Tarixi` və `Ədəbiyyat` dərsriklərində Səttarxan haqqında yazilibdır.Tarix kitabında(Cənubi Azərbaycan XX əsrin əvvəllərində)adli XIII fəslində 17 səhfə İranın məşrutə inqilabı,Səttarxan və diyer sərkərdələrə bağli olan çoxli bilqilər yazılmışdır ancaq orda Bağirxanın söy adi səhf olub və (Savare-milli)yazılmış ki (Salare-milli) olmalıdır.İranda məktəb dərsliklərində bu hissədə az bilgilər yazılmış və gərək bu konu çox genişləndirsin və cavanların məşrutiyyətə görə bilgiləri çoxalsın və başkalarınada öyrətsinlər.
Ədəbiyyat kitabinda dəyərli şair Mirza Ələkbər Sabirin (Səttarxana)adli bir əer yazılmış.Rəhmətliq Sabir bu şerilən eləbilki fədai dəstələrinə neçə goşun yardım göndərib.Bu şeri Tabrizlilər oxuduqca güclənib və düşmənilə mərdanə döyüşürdülər.Bu şerin bir neçə sözlüklərinə kitabın alyazısında izah yazılmış ki ikisi səhf anlanib.Şerin bir yerində deyilib:
İştə Səttarxan baxız İrani ihya eylədi
Türklük İranliliq taklifin ifa eylədi
Bir rəşadət bir hünər göstərdi dəva eylədi
Dövlətin bir Eynini10 dünyadə risva eylədi11
Bu səhifanin altyazısında belə yazılmıə:
10Eyn-burada:varliq,maya
11Risva eyləmək-tanitmaq,məşhurlaşdırmaq
Ancaq `Eyn` burda Eynöddolə adının qissalmışıdır .
Eynöddolə qacar dövründə Müzəffəridin Şahın sədri əzəmi olan sərkərdeyimiş.Səttarxan Maku qoşunun mağlub eliyandan sonra Şah,ərxeyinçılıqla Eynoddoləni 40000 nəfer qoşunula Tabriza qöndərir ki Səttarxanin işin bitirsin,ancaq Səttarxan onlarada mağlub olub və Eynoddolə biabrı olub Tehrana qayıdır.Risva eyləməkde biabrı eyləməkdi ki tərs`məşhurlaşmaq`yazılmış.Mənim sözlərim buracandır ancaq dua elirəm türk milləti hərzaman və hər yerdə başi uca olsunlar.
¤ نوشته شده در ساعت 15:35 توسط سامي سردارملی




